Eleutheromaniac II & Eleutheromaniac’s Catastrophe | واله‌ی آزادی ۲ و عقوبت او

خاکستر و بلندگو. صدا. مکرّر/ابدی. زبان: فرانسه. راوی: کریستوف اوتزِنبِرژه، ۱۳۸۸-۱۳۹۶

خاکستر اثر «واله‌ی آزادی» است که هنرمند پس از مرگ شخصیت اصلی متن و نیز مرگ راویْ آن را سوزانده است

Ash and horn loudspeaker, sound, apathetic loop, 2009-2017

ترجمه‌ی مکالمه‌ای که از بلندگوی سوخته می‌شنویم

 خوب … اِ… برای آخرین بار

 این چهارده‌هزارمین بار است! کثافت‌ها، کثافت‌ها! بهش شلیک کردند … کثافت‌ها، کثافت‌ها! به‌ش شلیک کردند با اسپیدزر (نامفهوم)، از همین تفنگ‌ها که مال متفرق کردن جمعیت است که حداقل باید از پنجاه‌متری شلیکش کنند. اما این‌ها، آره این‌ها از فاصله‌ی نزدیک به سرش شلیک کردند درست جلوی خانه‌اش. پدرش بعد از یک عمر کار از دار دنیا یک ماشین دارد و می‌خواسته با آن  ببردش بیمارستان که ریختند با مشت و سنگ و چوب ماشین قراضه‌اش را خُرد  کردند، آن هم وقتی رضا نیمه‌جان بوده …. پففف! 

کثافت‌ها، کثافت‌ها! بهش شلیک کردند… کثافت‌ها، کثافت‌ها! به‌ش شلیک کردند  با اسپیدزر (نامفهوم)، از همین تفنگ‌ها که مال متفرق کردن جمعیت است که حداقل باید از پنجاه‌متری شلیکش کنند. اما این‌ها، آره این‌ها از فاصله‌ی نزدیک به‌ سرش شلیک کردند  درست جلوی خانه‌اش. پدرش بعد از یک عمر کار از دار دنیا یک ماشین دارد و می‌خواسته با آن  ببردش بیمارستان که ریختند با مشت و سنگ و چوب ابوطیاره اش را خُرد کردند ، آن هم وقتی رضا نیمه‌جان بوده. حالا نصف تنش فلج است و یک چشمش هم کور شده و آن یکی هم عفونت کرده و ده درصد بیشتر زندگی  ندارد (گوینده به جای «بینایی» می‌گوید «زندگی»). امید چندانی نداریم. رضا دیگر نمی‌تواند نه غذا بخورد و نه آب و با شلنگی که بهش وصل کرده‌اند زنده نگهش داشته‌اند، اما هنوز زنده است. رضا همچنان می‌سوزد. رضا دستم را فشرد و وقتی پرسیدم «چطوری؟» سعی کرد لبخند بزند. با کمک و امید من و تو رضا خوب خواهد شد

Ashes of the previous installation the artist burnt after the script’s main character and the narrator, Christophe Otzenberger, a well-known French actor and documentary filmmaker died. Translation of the dialogue in French:

– Well … um …. a last time. – This should be the fourteen-thousandths time. Scums, scums! They shot him … Scums, scums! They shot him with a spideser (unclear), you know, that kind of gun used to disperse the crowd when they are at least 50 meters away. But they, yes they shot him in the head at close range right in front of his house. His father wanted to take him to a hospital with all he had earned in a lifetime of hard work; his car. With their fists, bats and rocks they smashed his car, when Reza was hanging between life and death…pppz! Scums, scums! They shot him with a spideser (unclear), you know, that kind of gun used to disperse the crowd when they are at least 50 meters away. But they, yes they shot him in the head at close range right in front of his house. His father wanted to take him to a hospital with all he had earned in a lifetime of hard work; his 4-banger. With fist, bat and rocks they destroyed his beater, when Reza was hanging between life and death. He now suffers from complete paralysis of half of his body and has lost one of his eyes. His other eye is also infected and has ten percent life (instead of “vue” or sight the narrator says “vie” or life). We have little hope. Reza can no longer eat, can no longer drink, and is alive with a tube inserted into his body, but he is still alive. Reza is still burning. He shook my hand and when I asked him “how are you?” he tried to smile at me. He shall heal with our help, our hope.